![]()
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
|
همبازی روزهای برفی در حیات خانه ات در عکس کهنه با صدای جیغ بی حالی آرام جان می دهد. آدمک اشک مرا همراه دریای حیات خویش کرد آدمک رفت و دلم بازم به شوق دیدن ای یارم برایت صبح و شب در خانه ی دیوی درون گوی سنگینی به نام گوی تنهایی به کام دیو بی رحم جدایی ها، هزاران باره پرپر می زند! لیک آدم برفی از گرمای عشقم دیگر اندر عکس کهنه پیش چشمم نیست هرگز!
یک شب از گرمای عشقت یک شب از سوز دعایت یک شب از اندوه و دردت یک شبه صد بار مردم!
گر برای عشق تو در کعبه ی دلها به کام من، به کام تو فقط یک جرعه از جام تمنا را بنوشم ای خدای بی کران ها! می توانم پیش چشمش دز دو دستش جای گیرم؟ می توانم چهره ی آن عکس کهنه پیش چشم هر دوتا صد تکه سازم؟
با سلام به دوستان خوبم و کسانی که افتخار دادند و قدم به این گوی رنگی گذاشتند این وبلاگ قبلا موضوع خاصی نداشت. اما در حال حاضر می خوام که شعرامو توش بنویسم امیدوارم لذت ببرید
عکس کهنه درود کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با
ذکر منبع مجاز می باشد. Design By NETNEVIS & ABBAS-DESIGN |